منوچهر خان حكيم
39
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شهريارا ! مگر [ ما ] بندگان مردهايم كه شما به ميدان مىرويد ؟ ! اسكندر گفت : رحمت خداى تعالى بر شما باد كه شرط سربازى مىنماييد ، اما اينجا قوّت سحر است و قوّت بازو در برابر سحر ، نمودى نمىكند . پس خود به ميدان رفته شرّ او را دفع مىكنم ، كه اسكندر شروع در سلاح پوشيدن كرد و سالاران در التماس كردن بودند كه ( 23 ) نقابدار سبزپوش رسيد ، با سى هزار كس . تا رسيدن ، لشكر خود را بر يك جانب نگه داشت و خود هى بر مركب زده ، به ميدان رفته سر راه بر طلاپوش گرفت . تا گرفتن ، شمشير از غلاف كشيد ، نهيب به دو داد كه : بگير از دست من . ساحر ملعون را به خاطر رسيد كه [ او ] هم مثل ساير مبارزان است كه سپر در سر كشيد . نقابدار كوفت بر قبّه سپرش ، كه چون قالب پنير به دو نيم شد . تيغ تا پشت دماغ او رسيده ، طلاپوش به صورت گردبادى از زير تيغ او بر روى فلك بلند گرديد . نقابدار ببرپوش دلاور مركب برانگيخت و خود را به او رسانيد و گفت : آفرين بر زور بازوى تو باد كه در مردى كار خود را تمام كردهاى ، اكنون من نيز با تو رفيقم بلكه اين ملعون را به دوزخ رسانيم . اما اسكندر و سبزپوش بر اثر خون جادو روان شدند و سالاران خود را بر سه هزار كس او زدند و همه را به قتل رسانيدند و سالارانى را كه در بند بودند همه را خلاص كردند . القصّه ، اسكندر و سبزپوش همهجا مىرفتند تا به دشتى رسيدند و از برابر ايشان در غارى نمودار شد و ساحر ملعون را ديدند كه به خاكوخون آغشته ، كه او را گرفته به درون غار بردند . امّا نقابدار رسيد از مركب پياده شد ، داخل غار شد و اسكندر نيز پياده شده داخل شد ، و بعد از ساعتى ديد كه كنيزكى طشتى بر سر گرفته بيرون آمد و در پيش اسكندر گذاشت . اسكندر ديد كه سر نقابدار را به تازگى بريدهاند ، كه خون از او مىچكد ؛ عالم در مدّ نظرش تيره شد . آنگه مىخواست از انتقام نقابدار داخل غار شود كه در اين بين ، مهتر نسيم و تمخال خان و عبد الحميد رسيدند . سر نقابدار را ديدند ، دلگير شدند . تمخال خان متوجّه غار شد ، نسيم از عقب او روان شد . ناگه سر از باغى به در كردند و حوضى ديدند بر در باغ ساخته و در كنار آب ، تخت ملوكانه گسترانيده و آن ساحر لعين خوابيده است ، و كنيزى شربت در دست داشت و غلامى بالاى سر او